فرزندان آفتاب انیمیشن یونس

یکی از روزهایی که حجت برای خرید نفت از پسرکی که با چرخ دستی در محله نفت می‌فروشد ، به کوچه رفته است.

 پسرک در حال حمل پیت سنگین به خانه ، آن را بر زمین می‌اندازد و در این میان پدر سر می رسد و پسرک فروشنده را شماتت می کند که وظیفه خود را بلد نیست و چون سهل انگاری کرده پولی نیز به او پرداخت نخواهد کرد . پسرک التماس می کند که صاحب کارش او را بازخواست می کند اما پدر توجهی ندارد و در حال بازگشت به خانه حق به جانب به حجت می گوید که با این نوع رفتار همه وظایف خود را درست انجام خواهند داد!

ادامه مطلب: فرزندان آفتاب - قسمت 13  

فرزندان آفتاب انیمیشن یونس

سهراب و حجت به دکه ای که یونس از آن روزنامه می گیرد سر می زنند و صاحب دکه   می گوید که یونس از این به بعد فقط عصرها روزنامه می فروشد و در این میان بچه ها یونس را اتفاقی می بینند که در حال سوار شدن به اتوبوس است . آنها دنبال اتوبوس می‌دوند و سرانجام یونس را می یابند . یونس می گوید که کاری در یک کفاشی پیدا کرده و درس خواندن در این شرایط به درد او نمی خورد . سهراب از او می خواهد که با کلاس های شبانه به درسش ادامه دهد و حجت با اصرار می گوید که خودش در درسها به او کمک می کند . یونس تحت تأثیر قرار گرفته است .

از این پس بچه ها را می بینیم که بیشتر در ساعات بعد از مدرسه با هم هستند . آنها بعد از ساعتهای مدرسه ، گاه با هم پشت ویترین کتاب فروشی ها به تماشای کتابها می پردازند و یونس هم از کار عصرگاهی خود برگشته ، به آنها می پیوندد .

ادامه مطلب: فرزندان آفتاب - قسمت 12  

فرزندان آفتاب انیمیشن

پدر طبق معمول از دیر آمدن حجت عصبانی است ، اما حجت قضیه را به او می گوید که وظیفه دارد به دوستش کمک کند . به نظر پدر، حجت گستاخ و جسور شده و این حرفهای او بیشتر پدر را عصبانی می کند اما مادر با پادرمیانی از پدر می خواهد که خودش به همراه حجت به بیمارستان برود و پدر ناگزیر می پذیرد . در بیمارستان پدر کمی تحت تأثیر وضعیت زندگی و تنهایی خانواده یونس قرار گرفته و آرام ترمی شود.

پدر یونس مرخص می شود و یونس خود را شرمنده می بیند و در مقابل کمک پدر حجت می‌گوید که قرض را پس می دهد.

فردای آن روز یونس به مدرسه نرفت و سهراب و حجت نگران او شدند .

ادامه مطلب: فرزندان آفتاب - قسمت 11  

فرزندان آفتاب انیمیشن سهراب

سهراب و حجت به همراه هم به خانه می روند . حجت از اینکه پدرش مقاله سهراب را پاره کرده ناراحت است ، اما سهراب می گوید که بقول برادرش سیاوش او حتماً می تواند بهتر از آن را بنویسد . حجت در غیاب یونس به خود جرأت می دهد و می خواهد درباره سیاوش بداند . سهراب می گوید که برادرش دانشجوست و همیشه برایش کتاب می خرد . حجت به سهراب غبطه می خورد و سهراب قول می دهد که کتابهایش را به او امانت دهد . او می‌خواهد بداند که یونس چرا امروز همراه حجت نیست و حجت می گوید او را دیده که زودتر از مدرسه خارج شده است . سهراب فکر می کند که یونس بخاطر روزنامه عصبانی و ناراحت است ، اما حجت می گوید که یونس پسر قوی و محکمی است و فقط زود عصبی می شود . سهراب جلوی چند کتاب فروشی می ایستد ،

ادامه مطلب: فرزندان آفتاب - قسمت 10  

فرزندان آفتاب انیمیشندر خانه حجت ساکت و ناراحت به حرفهای یونس ، مقاله پاره شده سهراب و صورت ناراحت سامان و اتفاقاتی که افتاده فکر می کند . فردای آن روز حجت زمانی به مدرسه می رسد که سهراب را درحالیکه  می گرید ، می یابد . روزنامه دیواری بچه ها پاره پاره شده و یونس هم که تازه از راه رسیده عصبانی آن را کار مجید و دوستانش می داند . در این میان سامان از راه می‌رسد . او ناراحت است و می گوید که در پاره کردن روزنامه بچه ها نقشی نداشته و حاضر است در ساختن روزنامه ای دیگر به آنها کمک کند . یونس که همچنان به او بدبین است می خواهد بار دیگر با او درگیر شود که این بار حجت مداخله می کند و جلوی او را می‌گیرد. ناگهان ناظم به همراه مردی میانسال وارد کلاس می شود و بچه ها همه به سرجای خود برمی گردند .

ادامه مطلب: فرزندان آفتاب - قسمت 9