فرزندان آفتاب انیمیشن سهراب

سهراب و حجت به همراه هم به خانه می روند . حجت از اینکه پدرش مقاله سهراب را پاره کرده ناراحت است ، اما سهراب می گوید که بقول برادرش سیاوش او حتماً می تواند بهتر از آن را بنویسد . حجت در غیاب یونس به خود جرأت می دهد و می خواهد درباره سیاوش بداند . سهراب می گوید که برادرش دانشجوست و همیشه برایش کتاب می خرد . حجت به سهراب غبطه می خورد و سهراب قول می دهد که کتابهایش را به او امانت دهد . او می‌خواهد بداند که یونس چرا امروز همراه حجت نیست و حجت می گوید او را دیده که زودتر از مدرسه خارج شده است . سهراب فکر می کند که یونس بخاطر روزنامه عصبانی و ناراحت است ، اما حجت می گوید که یونس پسر قوی و محکمی است و فقط زود عصبی می شود . سهراب جلوی چند کتاب فروشی می ایستد ،

او خیلی بیشتر از حجت درباره کتابها می داند و حجت علاقه مند گوش می دهد . او زمان را احساس نمی کند و آن دو به جایی می رسند که باید از هم جدا شوند. نزدیک خانه یونس . در این میان سهراب و حجت متوجه آمبولانسی در کوچه می شوند و حجت نگران جلو می‌دود . پدر یونس حالش وخیم است و یونس او را به بیمارستان منتقل می کند . او fبا دیدن بچه ها دلگرم می شود و سهراب سعی دارد مادر یونس را دلداری دهد . حجت به همراه یونس به بیمارستان می رود . هزینه داروهای پدر زیاد است و حجت به یونس می‌گوید که به خانه می رود و از پدرش پول قرض می کند .

برای مشاهده ویدئو روی دکمه پخش کلیک نمایید