فرزندان آفتاب انیمیشن یونس

سهراب و حجت به دکه ای که یونس از آن روزنامه می گیرد سر می زنند و صاحب دکه   می گوید که یونس از این به بعد فقط عصرها روزنامه می فروشد و در این میان بچه ها یونس را اتفاقی می بینند که در حال سوار شدن به اتوبوس است . آنها دنبال اتوبوس می‌دوند و سرانجام یونس را می یابند . یونس می گوید که کاری در یک کفاشی پیدا کرده و درس خواندن در این شرایط به درد او نمی خورد . سهراب از او می خواهد که با کلاس های شبانه به درسش ادامه دهد و حجت با اصرار می گوید که خودش در درسها به او کمک می کند . یونس تحت تأثیر قرار گرفته است .

از این پس بچه ها را می بینیم که بیشتر در ساعات بعد از مدرسه با هم هستند . آنها بعد از ساعتهای مدرسه ، گاه با هم پشت ویترین کتاب فروشی ها به تماشای کتابها می پردازند و یونس هم از کار عصرگاهی خود برگشته ، به آنها می پیوندد .

او گاهی چند روزنامه به فروش نرفته با خود می‌آورد و بچه ها که به وارسی روزنامه ها عادت کرده اند، در پارک آنها را با هم ورق می زنند، به بعضی از مطالب آن می خندند و درباره بعضی دیگر با هم بحث و گفتگو می‌کنند و ما گذر زمان را در این بین حس می کنیم . این در حالیست که پدر حجت همواره او را به خاطر سربه هوایی ملامت می کند که بعد از مدرسه بهتر است بجای پرسه زدن در خیابان ها کمک حال خانواده باشد .

برای مشاهده ویدئو روی دکمه پخش کلیک نمائید